امروز خانوادههای بسیاری را در جامعه میبینیم که کودکانی ۲۰، ۳۰ساله در آنها حضور دارند. فرزندانی که به قول معروف سوسول بار آمدهاند و به رغم بزرگ شدن به لحاظ سنی و فیزیکی، هنوز بچه هستند، شغل ندارند، ازدواج نکردهاند و از والدین خود پول توجیبی میگیرند. امروز خانوادههای بسیاری را در جامعه میبینیم که […]
امروز خانوادههای بسیاری را در جامعه میبینیم که کودکانی ۲۰، ۳۰ساله در آنها حضور دارند. فرزندانی که به قول معروف سوسول بار آمدهاند و به رغم بزرگ شدن به لحاظ سنی و فیزیکی، هنوز بچه هستند، شغل ندارند، ازدواج نکردهاند و از والدین خود پول توجیبی میگیرند. بسیاری از والدین فراموش میکنند که روزی کودکان آنها بزرگ میشوند و مردان و زنان جامعه خود را تشکیل میدهند. مردان و زنانی که مسئولیتهای جامعه خود را باید به عهده بگیرند و چرخ جامعه خود را به حرکت دربیاورند. اما نظام سوسولپروری که پایهگذار آن والدین امروزی هستند، انسانهای نازپروردهای را تحویل جامعه دادهاند و میدهند که اصلاً نمیتوان به آنها کمتر از گل گفت. بچههایی که با یک تلنگر از هم میپاشند. بچههای نازپروردهای که در جامعه حیران و سرگردان هستند. بچههایی که یاد نگرفتهاند مسئولیتپذیر باشند. یاد نگرفتهاند چگونه کار کنند و چگونه برای خود درآمدزایی داشته باشند تا مستقل باشند. آنها هنوز آویزان جیب پدر خود هستند و همچنان اندر خم اولین کوچه زندگی خود ماندهاند! والدین امروزی مشخص نیست بابت کدام زجرهای کشیده در کودکی خود، با فرزندانشان اینگونه غیرعادی برخورد میکنند. والدینی که متهمان ردیف اول نسل بیدست و پای امروزی هستند.
شازدهپروری ممنوع! ما والدین امروزی بچههای خود را روی سرمان میگذاریم. برخورد ما با فرزندمان به گونهای است که آنها را یک شاهزاده بار میآوریم که در سرزمین خود که همان خانواده است حکومت میکنند. بیچاره کودکان امروزی در بین پدر و مادری گیر افتادهاند که تکلیفشان با خودشان هنوز مشخص نیست. پدر تربیت مادر را قبول ندارد، مادر تربیت پدر را قبول ندارد. پدر نمیخواهد فرزندش لوس شود ولی مادر معترض میشود و اجازه تربیت صحیح را به پدر نمیدهد. حتی اگر پدر و مادری هم متفقالقول نخواهند که فرزندشان لوس بار بیاید مادربزرگها مداخله کرده و با مهربانیهای خود بچهها را لوس میکنند. به همین تربیت ما فرزندانمان را رئیس تربیت میکنیم. قدیمیها ضربالمثلی داشتند که امروزه بیشتر به شکل طنز مطرح میشود اما وقتی به آن با دقت بیشتر نه از سر شوخی و طنز نگاه میکنیم پر از حرف و نکته است. «چوب معلم گل است هر کس نخورد خُل است.» عمده تنبیهها و سختگیریهایی که در گذشته چه توسط والدین و چه توسط معلمان مدارس صورت میگرفت در جهت تربیت صحیح بچهها بود. اگر پدر خانواده پسر خود را در تابستان به سر کاری میفرستاد درجهت تربیت صحیح او برای آیندهای بهتر بود. اگر مادری دختر خود را وادار به انجام کارهای خانه میکرد در جهت مسئولیتپذیر بار آوردن او بود اما امروزه اگر پدری قصد کند فرزند نوجوان خود را در فصل تابستان سر کار بفرستد، به او انگهای مختلف از جمله کودکآزاری و کودک کار و کار اجباری و… میچسبانند. امروزه پدر اگر بخواهد تربیت صحیحی برای فرزندش داشته باشد همانگونه که پدرش با او رفتار کرده است او هم با فرزندش داشته باشد مادر نمیگذارد یا برعکس مادر بخواهد پدر نمیگذارد. در شرایط بدتر اگر هر دو بخواهند یک تربیت صحیح و سالم برای فرزند خود داشته باشند جامعه و نگاههای خصمانه اطرافیان این اجازه را به آنها نمیدهد. این ترس از نگاه و قضاوت اطرافیان مسبب تربیت غلط والدین امروزی است. در حالی که ما والدین با این رفتار خود به فرزندان خود محبت نمیکنیم و در حق فرزندان خود ظلم بزرگی انجام میدهیم. ما اجازه نمیدهیم در کوچکترین مسائل خانواده مشارکت داشته باشد. همیشه همه کارهای او را انجام میدهیم. همه تصمیمات را ما برای او میگیریم و حتی نظر او را هم نمیپرسیم. ما اعتماد به نفس را از فرزندان خود میگیریم و قدرت تصمیمگیری، خلاقیت و مشارکت را در آنها میکُشیم. خب با این رویه مشخص است که نسل امروزی زیر بار ازدواج نمیرود و حاضر نیست مسئولیت یک خانواده را بر عهده بگیرد. طبیعتاً سن ازدواج بالا میرود. زاد و ولد پایین میآید و همین طور دومینووار مشکلات دیگری در جامعه افزایش پیدا میکند.
بگذاریم فرزندانمان بزرگ شوند والدین باید محبت بیحد و اندازه خود نسبت به فرزندانشان را کنترل کنند. این یک امر طبیعی است که هیچ پدر و مادری تحمل ناراحتی فرزند خود را ندارد. به قول قدیمیها هیچ پدر و مادری حاضر نیست یک خار کوچک به پای فرزندش برود اما حاضر است یک ضربه شمشیر به پای خود بزند. نتیجه این افراط و تفریطها باعث میشود والدین فرزندی را تحویل جامعه دهند که تنها به درد خودشان و اطرافیان خیلی نزدیک مانند خاله، عمه و مادربزرگ و پدربزرگ بخورد، اما اجتماع قادر به تحمل این کودک نیست. این نکته را نباید فراموش کنیم که تربیت فرزند ما باید از خود فرزند ما عزیزتر باشد. بنابراین والدین باید فرزندشان را از همان کودکی بسیار آرام با مشکلات بیرون آشنا کنند و راههای مقابله با آن را با همان زبان کودکی به او یاد دهند. به او یاد دهند که برای انجام هر کاری باید قانون و مقررات آن را رعایت کند. والدین بهتر است این تفکر را که فرزندان ما باید در شرایط بهتری نسبت به کودکی خود ما زندگی کنند را در ذهن خود تصحیح کنند زیرا همین تفکر است که باعث میشود هرچه فرزندشان بخواهد بدون چون و چرا در اختیارش قرار دهند. طبیعی است، بچههایی که هر چه بخواهند به دست میآورند، بر پدر و مادر خود تسلط پیدا میکنند و هر روز خواستههای جدیدی از آنها دارند. چنین بچههایی همه چیز را فوری و در همان لحظه میخواهند. هیچ مرزی را نمیشناسند. بنابراین نه مقاومت را میآموزند و نه عبور از موانع را و نه مفهوم صبر و گذشت را میفهمند. والدین بهتر است با خود تمرین کنند تا این جمله «آنها هنوز خیلی بچهاند» را به زبان نیاورند. در واقع والدین با این جمله به خود و دیگران این نکته را القا میکنند که نباید از بچهها توقعی داشت پس تمام کارهای مربوط به فرزندشان را انجام میدهند. در حقیقت والدین با این رفتار به فرزند خود احساس کوچکی میدهند، در نتیجه او باور میکند که ناتوان است. کودک در چنین فضایی فرصت تعیین حد و حدود شخصی خود را ندارد، نمیتواند تجربه شخصی به دست بیاورد. میل به یادگیری و تحرک کودک مسدود میشود. در نتیجه با این شیوه تربیتی، کودکانی ترسو و مردد بار میآیند که بدون فراهمسازی خانگی نمیتوانند از عهده کارهایشان بربیایند. بنابراین به جای لوس کردن فرزندان خود سعی کنیم فرزندانی سالم و صالح تحویل جامعه دهیم تا هم خود به وجود آنها افتخار کنیم هم جامعه از داشتن آنها به خود ببالد. اجازه بدهیم فرزندانمان بزرگ شوند.
این مطلب بدون برچسب می باشد.
Δ