امروز

شنبه, ۳ آبان , ۱۳۹۹

  ساعت

۰۴:۴۰ قبل از ظهر

بعضی از جملات یا رفتارها یا خاطرات به صورت عجیبی در گوشه ذهنم جا خوش کرده اند و هر وقت با موضوعی که کمی به آنها مرتبط باشد بر بخورم فورا مثل فلشر ماشین در ذهنم تیک تیک می کنند.
همانطور که همه ما می دانیم برای ساختن و آباد کردن یک کشور به نیروی انسانی کارآمد نیاز است . این نیروی انسانی باید به علم و دانش روز مسلط باشند تا گوشه ای ای از چرخ کشور را با دستان توانمند خود به چرخش دربیاورد.
اما این نیروی انسانی در مدارس ما در اولین درس ها خود آب و نان را می آموزد!
برای بررسی مدارس شهر قشم تصمیم گرفتم که از مدارس سطح شهر گزارشی تهیه کنم.
سطوری که شما در حال خواندن آن هستید واقعیتهایی است که باید به آن فکر کرد چرا که به قول معروف نوش دارو بعد از مرگ سهراب نباشد.
خوانندگان گرامی این موضوع زنگ خطری است برای دانش آموزانی که برای کسب علم و دانش به مدارس می روند

ترکهای عمیق بالای سردانش آموزان قشمی


مشاهده مدارس تخریبی خیلی سخت نیست شما می توانید در ساعات اداری که برای ثبت نام فرزند خودتان به مدارس مراجعه می کنید یه نیم نگاهی هم به کلاسها بیاندازید.
این مدارس در قلب شهری هستند که برج های سربه فلک کشیده از بالا به آنها نگاه می کنند و پوز خندی به آنها می زنند که چطور می شود انسانهایی برای زندگی بهتر هر روز برج بزرگتری بنا کند در حالی که فرزندانشان بدون هیچ امنیت جانی در چنین مدارسی تحصیل می کنند.
کار خودم را از مدارسی که در محله های قدیمی بود شروع کردم واقعا تاسف بار است که دانش آموزان در چنین مکانهایی درس می خوانند .
در ذهن خود مجسم کنید مدرسه ای که دانش آموزان می توانند بعد از نوشتن روی تخته سیاه ، گچ را در شکاف ترک های عمیق کنار بگذارند.
بعضی از مدارس بافت قدیم شهر که روزی محل تحصیل خیلی از قشمی ها بوده و الان برای خودشان کسی شده اند ، تاجر ، مهندس ، پزشک ، اما اکنون غیر قابل استفاده شده اند ، به صورتی که بیش از ۴۰ سال از عمر این مدارس می گذرد .این موضوع از ترک های بوجود آمده در دیوارهای مدرسه کاملا ملموس است.
وقتی وارد یکی از این کلاسها شدم با خودم فکر کردم مگر می شود دانش آموزان بدون استرس در این مکان که هر لحظه امکان فرو ریختن دارد درس بخوانند.
کلاسها اکثرا ترک های عمیقی دارند و سقف آنها به دلیل اینکه از چوب ساخته شده است توسط موریانه خورده شده و هر لحظه امکان فروریختن آن می رود .
داخل یکی از کلاس ها شدم رفتم کنار پنجره ، پنجره ای که رو به حیاط بود چیزی شبیه لانه پرنده بالای این پنجره نصب شده یود باور می کنید این همان کولر گازی بود که برای خنک کردن کلاس در آنجا نصب شده بود ، صحنه ای که قابل توصیف نیست.
در طول زندگی ام این چیزها را فقط در موزه دیده بودم، ولی الان نیازی به رفتن موزه نیست ، کولر هایی که با صدای گوش خراشی از زمان های دور همچنان استوار مانده بودند و باد خنکی از آنها بر گونه های خیس و عرق کرده دانش اموزان می خورد و کمی آنها را خنک می کند.
نمی خواهم شما را با این صحبتها نا امید کنم وقتی وارد دفتر یکی از این مدارس شدم بعد از احوال پرسی به گرمی ما را پذیرفتند ، نشستم روی صندلی معلمان و به درد دل مدیر و ناظم گوش کردم .اینجا فقط گوش کردم و دم نزدم . در همین حال چشمم به میز و صندلی نسبتا بزرگی افتاد که مشخص بود این میز باید میز مدیر باشد اما نکته قابل توجه این بود که این میز دقیقا در جایی قرار داشت که سقف آن در حال ریزش بود.
به شوخی به مدیر گفتم این همه جای مناسب چرا میز خودتان را جایی گذاشتید که سقف آن هر لحظه امکان ریزش دارد ، در جوابم با تبسمی تلخ گفت : مگر خون من از خون این دانش آموزان رنگین تر است ، واقعا جوابی برای آن نداشتم و تصمیم گرفتم که تا به نتیجه نرسم مطالبم را در این مورد انتشار دهم تا برای این مدارس تصمیمی گرفته شود و از این حالت تاسف بار در بیایند.
دیدگاه آدمها متفاوت است اما چرا ما باید همیشه بعد از وقوع حادثه به فکر بیفتیم و کاسه چه کنم چه کنم به دست بگیریم.
خیرین محترم و دلسوزان قشمی امروز فرزندان شما نیازمند دستان سخاوتمندانه شما هستند تا در زمان پیری به داد شما برسند .
قشم امروز بجای ساخت مجتمع تجاری ، ساختمانهای سر به فلک کشیده نیازمند مدارس سالم و استاندارد است پس همت کنید و به یاری دانش اموزان و فرزندان خود بشتابید شاید فرصتی دیگر برایتان پیش نیاید.
حرف مدیر که گفت من مسئول هستم و خون من از خون این دانش اموزان رنگین تر نیست در گوشه ذهنم حک شده و تصمیم دارم مطالبم را ادامه دار بنویسم تا به نتیجه برسد.
در پایان از شما خوانندگان می خواهم در ذهن خود مجسم کنید که فرزندتان را صبح زود به مدرسه می برید قطعا قبل از برگشت فرزندتان از مدرسه برایش غذایی لذیذ و خوش مزه که او دوست دارد را آماده می کنید و جلو درب خانه منتظر او هستید که با سرویس مدرسه برسد و او دوان دوان به سمت شما بیاید ولی شاید برگشتی در کار نباشد.

ادامه دارد

IMG_9325
حسن جهان آبادی

اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی