با خانوادم خداحافظی کردمو ، با بچه ها که سر کوچه منتظر بودند ، یه ماشین دربست گرفتیم و راهی شدیم ..

به خیابان حوزه نظام وظیفه که رسیدیم ، دیدیم که سربازان زیادی با خانوادهاشون منتظر وایسادن تا در باز بشه .. ما سه نفری زدیم زیر خنده ، سوسولا با مامانشون می خوان برن خدمت …

در رو باز کردند و کسانی که قرار بود به خدمت اعزام بشند وارد شدند ، منو ، بهزاد و جواد از فضولا و گردن کلفتای محله دو هزار بودیم ، باید اونجا هم نشون می دادیم که با چه کسانی طرفند ، از همون اول بنای شوخی و مسخره رو راه انداختیم ، و خیلی هم ادعامون میشد که بچه ی محله دو هزار بندریم ، به هر حال کسی حریف ما که نمیشه …

اتوبوسی که قرار بود سربازای پادگان صفر پنج کرمان رو ببره از راه رسید ، ما و بقیه سربازا راهی شدیم .. خب معلومه جای ما ته اتوبوسه .. جای آدم بزرگا …

ما داشتیم با شوخی و مسخره بازی حال می کردیم و به اون بچه هایی که ناراحت بودند و غصه می خوردند ، می خندیدیم …

نظر ما اینه که آدم هرجا رفت باید حال کنه و خوش بگذرونه ، حتی اگه اجباری باشه ..

رسیدیم به در پادگان یه گروهبانی که چندان سن زیادی نداشت اومد تا بچه ها رو به خط کنه ، ما سه نفر هم باخودمون گفتیم باید از همین اول خودمون رو نشون بدیم تا بدونند که با کیا طرفند تا حساب کار دستشون بیاد .. پس شروع کردیم با صدا درآوردن و کارهای الکی ، باعث خنده ی بچه ها بشیم ، اون گروهبانه هم هر کاری کرد حریف ما نشد ، آخرش با عصبانیت گفت : برین دعا کنید که توی گروهان ما نیفتین و گرنه میدونم با هاتون چکار کنم .. ما هم حسابی بهش خندیدیم .. گفتیم برو بابا .. ما بچه های هِره دو هزار بندریم، چی فکر کردی ؟؟؟

وقتی داخل پادگان شدیم و ما رو برای تقسیم بندی بین گروهانها به محل میدان بردند .. دیدم عجب آدمایی اونجا هستند ، دیگه جرأتمون نمیشد فضولی بکنیم ، باید یکم احتیاط می کردیم ، دوستم که هنوز دست از فضولیش بر نداشته بود ، اندازه ۶۰بار کلاغ پر تنبیه شد ، با عصبانیت اون فرمانده اصلیه فریاد زد : اینجا جاییه که ما خر میگیرم و آدم تحویل میدیم چی خیال کردی ، هر کسی هستی برای خودتون هستی ، اینجا همتون سربازین و فرقی نداره مال کدوم دهات مرده ای باشی ، از همین حالا حواستون رو جمع کنید و تابع مقررات باشین و گرنه می دونیم با هاتون چکار کنیم ..

با خودم گفتم فعلاٌ بسه .. وقت برای فضولی زیاده ، فعلاً این فرمانده خیلی خطریه …

بعد از تقسیم بندی ما سه تا رفیق باهم توی یه گروهان افتادیم و خیلی خوشحال بودیم که باهمیم حالا باید گروهان رو به دست خودمون می گرفتیم تا اون سربازا حساب کار دستشون بیاد ..

ولی بعدش متاسفانه متوجه شدیم همون گروهبانی که دم در پادگان اذیتش کردیم مال همین گروهانه ..

نامرد ما سه نفر رو از صف بیرون کشید و نفری ۱۰۰ تا کلاغ پر تنبیه همون کرد ، بهزاد با غلدری گفت : که اینکارو نمیکنه که یه دفع فرمانده گروهان پیداش شدو چنان کشیده ی خوابوند توی گوشش که صداش ، گوش ما رو هم کر کرد ، دیگه حسابی جفت کردیم ، مجبور شدیم ، کلاغ پرهارو بریم ، اون گروهبانه نامرد هم حسابی تو دلش بهمون خندید .. وقتی که تنبیهمون تموم شدو ما رو جلو دیگر سربازا ضایعمون کرد بِهمون گفت : امشب هر سه تاتون نگهبانید هوس خواب به سرتون نزنه …

توی دلم داشتم خودم رو لعنت می کردم که این چه کاری بود که سر خودم در آوردم .. خب تا با محیط جایی آشنا نشدی ادعات گردن کلفتیت واسه چیه …

به هر حال کاریش نمیشه کرد ، بهزاد رو نگهبان آسایشگاه کردند ، جواد هم نگهبان جلو درب گروهان شد ، منو بیچاره رو نگهبان اسلحه خونه کرد ، جایی که می گفتند: از مهمترین جاهای هر پادگانی و نگهبانش باید خیلی مراقب باشه .. ( طبق قانون پادگان تا سه روز که ما اطلاعات لازم رو یاد نگرفتیم نباید نگهبانمون می کردند ، ولی خب دیگه اون گروهبانه کشیک شب بود و می خواست تلافی کنه ..

وقتی من دم در اسلحه خونه وایساده بودم ، اومد و بهم گفت : حواست باشه ، یه موقع خواب نیفتی که میام این پلمپه که روی قفل در خورده رو میکنم اونوقته که بیچاره بشی .. منم حسابی ترسیده بودم ، ساعت دیگه نزدیک ۱۲ شب شده بود که چشام سنگین شده بودو همش به خواب می رفت دیگه حوصله ایستادن رو نداشتم که ناگهان یه فکری به ذهنم رسید ، خب اگه من خودم زودتر پلمپه رو بکنم و توی جیبم بذارم ، دیگه کسی نمیتونه پلمپ رو بدزده ، خب با هر چی زور داشتم پلمپ رو کندمو توی جیبم گذاشتم همون دم در روی زمین خوابیدم و به هوش و ذکاوت خودم مرحبا می گفتم …

یه دفه یه صدایی شنیدم که می گفت : پاشو آشخور چرا خوابیدی نره خر .. مگه اینجا جای خوابیدنه که ناگهان چشمش به پلمپ در اسلحه خونه افتاد که نبودش .. یه دفعه دیدم چشاش گرد شدو با ترس و لرز گفت : پس پلمپ روی قفل در کجاست ؟ که من با نیشخند پلمپ رو از جیبم درآوردم گفتم بیا اینجاست ، می خواستی پلمپ رو بدزدی … ، که دیدم ، دو دستی زد توی سرش و گفت : دیوونه میدونی چی کار کردی ، تو منو بدبخت کردی ، نشست روی زمین کم مونده بود که گریه کنه .. منم توش مونده بودم که چرا یه دفعه اینطوری شد؛خب گناهم چی بود ،من که نمیدونستم ، مهم اینه که پلمپه نبایداز جاش جابجا بشه ، نه اینکه پلمپه گم بشه …

به هر حال صبح برای بازدید اومده بودند ، اون کسی که مسئول اسلحه خونه بود با نامردی گفت : که یه اسلحه و با ۷ تا تیر جنگی کم شده .. هر چی تنبیه بود افتاد گردن اون گروهبانه که افسر کشیک اون شب
بود و اینکه چرا از سربازای تازه وارد استفاده کرده و اونو فرستادن دادسرای نظام …

منم به خاطر این کار بچه گونه سه روزی در بازدایشگاه انفرادی افتادم … ولی خداییش دلم به حال اون گروهبانه خیلی سوخت ، زیاد اذیتش کردند ، خب تقصیر خودش بود نباید با گردن کلفتای دو هزار درگیر میشد ….

لینک خبر : http://hormozonline.ir/?p=1530
اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
برچسب ها:

دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی