بچه که بودم پول نداشتیم پدرم همیشه منو می برد دریا. کمات  بود(فروشنده ماهی).منم باید می رفتم کمکش همیشه . بارون که می آمد تو اون هوای استخون سوز زمستون توی آب چقدر سرد بود.

راستش زور می گفت ولی دوسش داشتم آخه عزیز پسر بابام بودم منو از بقیه بیشتر دوست داشت. با وجود همه سختی ها از زندگی لذت می بردم .

آرزو داشتم بزرگ بشم مرد بشم هرکی بهم زور بگه، بزنمش . از اون بچگی شروع کردم با همه دعوا می کردم، هر روز دست و پام خونی بود یادش به خیر .

پیرمرد محله هر روز درب خونه ما پاتوق می کرد عادتش شده بود اذیت می شد یا نمی شد پیش پدرم شکایتم می کرد و پدرم لُنگش رو (لباس بلند مردم جنوب که به جای شلوار استفاده می شد) می زد بالا بدو دنبال من واسه کتک زدنم.

مسابقه خوبی داشتیم با پدرم همیشه فرار می کردم پدرم نمی ذاشت برم خونه ولی موقع نهار می آمد ، دم درب منتظرم می رفتم خونه یه پس کله ای زد و می گفت دیگه فضولی نکن. یادش به خیر ، یه روز که از خواب پا شدم دیدم بابام نیست غصه خوردم دنبالش رفتم دیدم بابام نیست رفتم کنار آینده دیدم یه مرد جون تو آینه ایستاده، سالها گذشته بود خواب اون روزا را دیده بودم شیطونی ها و بچگی هام فقط یه خواب بود چقدر شیرین بود فکر می کردم همه دنیا مال منه یادش بخیر.

اما حالا بزرگ شدم دیگه پیر مرد محلمون نمی تونه شکایت بکنه راستی دیگه شیطونی رو کنار گذاشتم . بزرگ شدم ،مرد شدم ،بچه دارم . دیگه کسی نمی تونه بهم زور بگه . با خودم گفتم بچمو می فرستم به مدرسه آخه شیطون بودم نرفتم مدرسه بی سوادم . امروز می خوام پسرم مرد بشه بره مدرسه . راستی خودم توی شرکت …….بوق………. مشغول کارم . راستش رو بخوای مهمترین شغل اداره رو دارم ولی نمی دونم چرا کسی قدرمو نمی دونه . آبدارچیم ، همه بهم نیاز دارند. وقتی نباشم تو اداره مشکلات زیادی دارند.

وقتی کارم رو تو اداره شروع می کنم همه به من فحش می دم بی ادبی نمی دونم شاخ داره یا دُم داره نمی دونم چرا اینا همه ش به من دارن فحش می دن.

راستی یه وقتایی با خودم می گم مگه اینا بچگی شون رو چکار کردن من که اونا رو اذیت نکردم که هرچی ناراحتی دارن سر من خالی می کنند یه وقتایی اونقدر به من زور می گن که احساس می کنم نوکر باباشونم.

راستی رئیس شرکتمون که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه وقتی میاد همش دنبال بهونه ست که یه فحشی بده.

راستش از همشون بدم میاد یه وقتایی با خودم می گم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.

اما بی خیال آخه به فکر پسرمم آخه باید درس بخونه بزرگ بشه بره مدرسه بره دانشگاه ، مهندس بشه دکتر بشه ، از همین مهندسای امروزی می گن کامپیوتره نمی دونم چیه از همینا. فقط نمی خوام بزرگ که شد مثل من بشه .

مردم امروز خیلی بی رحمن. نمی دونم شاید اینا که من دارم براشون کار می کنم اینطور بی رحمن.

جوری شده که خونه رئیس شرکتم باید برم تمیز کنم ، خرید خونشون هم انجام بدم هر وقت خونشون مهمون دارند باید پذیرایی کنم به خدا خسته شدم ولی نمی دونم چکار کنم . آخه اگه بیکار بشم با این خرج سنگین چیکار کنم .

فقط خدا کمک کنه وگرنه خسته شدم.

این نوشته بر اساس خاطرات یک کارگر قشمی نوشته شده است و تماما واقعیت دارد.

امیدواریم به این جامعه زحمت کش توجه بیشتری شود

این داستان ادامه دارد…….  

نویسنده : بصیرت

لینک خبر : http://hormozonline.ir/?p=4539
اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
برچسب ها:

دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی